تبليغاتX
درد و دل رزا

درد و دل رزا

به نام تنها مکانیک قلبهای تصادفی

دلم تنگه!

چقد دلم برای اینجا تنگ  شده کاش مجبور نبودم برم...حسابی دل تنگ اینجاااااام

+ نوشته شده در  ساعت 21:52  توسط رزا 

خداحافظ

از اینجا میرم برای همیشه.اما حذف نمیکنم چون دوست دارم اینجا را شاید بعضی وقتا اومدم و متن یا شعری گذاشتم.اما بهتون سر میزنم ممنون بابت همه چیز و خداحافظ....
+ نوشته شده در  ساعت 17:27  توسط رزا  | 

11

+ نوشته شده در  ساعت 19:49  توسط رزا 

10

هر کس باور نداره لطفا نخونه.مجبورتون کردن؟


ادامه مطلب
+ نوشته شده در  ساعت 20:38  توسط رزا 

9

نمیدونم چرا بعضی ها انقد عقده ای هستن!!!


ادامه مطلب
+ نوشته شده در  ساعت 12:4  توسط رزا 

8

به خاطر دلایلی رمز را عوض کردم و فقط به افرادی که تو لینکم هستند رمز میدم


ادامه مطلب
+ نوشته شده در  ساعت 19:26  توسط رزا  | 

7

نمیدونم چرا تموم نمیشه...
ادامه مطلب
+ نوشته شده در  ساعت 15:47  توسط رزا 

6

 و امروز بازم یک شکست دیگه خوردم شاید به بدی اون نبود اما دردناکتر از اون بود


ادامه مطلب
+ نوشته شده در  ساعت 12:8  توسط رزا  | 

5

با همون رمز همیشگی
ادامه مطلب
+ نوشته شده در  ساعت 17:44  توسط رزا 

4

قول داده بودم تا آخرش بگم.شرمنده که دیشب نشد.با پدرم رفته بودم دکتر


ادامه مطلب
+ نوشته شده در  ساعت 11:33  توسط رزا 

3

از مریم بانوی گل و آقا مهدی عزیز به خاطر پیشنهادشون یک دنیا ممنون


ادامه مطلب
+ نوشته شده در  ساعت 9:49  توسط رزا  | 

آلزایمر گرفتم شاید!!!

با مامانم دعوام شد.نمیدونم سر چی!!!اینروزا اعصاب درست و حسابی ندارم.چند بار خواستم پست بزارم و ادامشو بگم نتونستم!!!یکی به من بگه که من چکار کنم؟مامانم میگه دیونه شدم خودمم همین فکر را میکنم هیچی تو دهنم نمیمونه همه چیز را باید چند بار واسم تکرار کنن تا تو ذهنم بمونه امروز مامانم سه بار بهم گفت واسش کتاب ببرم هر سه بار گفتم چشم و یادم رفت!!! بعد داد میزنه میگه رزا مگه آلزایمر داری میگم کتابو بردار بیار . و من با خودم میگم نکنه آلزایمر دارم!!!! به نظرتون این علایم آلزایمره؟

+ نوشته شده در  ساعت 18:44  توسط رزا 

2

رمز همون رمز قبلیه...

کسی که با نام مخاطب نظر خصوصی میذاری نمیدونم اون کسی که من فکر میکنم هستی یا نه اما به هرحال من رمزو گذاشتم که تو از نوشته هام اطلاع پیدا نکنی کسانی هم که رمزو بهشون میدم انقد آدم هستن که رمز را به تو ندن.هرکاری دوست داری بکن.


ادامه مطلب
+ نوشته شده در  ساعت 10:17  توسط رزا 

1

داستان زندگیمه.شرمنده اما چون اون شخصی که تمام این بدبختی ها را به خاطرش کشیدم آدرس وبمو میدونه رمزدارش کردم هرکس رمز خواست بگه...

ادامه مطلب
+ نوشته شده در  ساعت 20:45  توسط رزا  | 

شیرزاد!

ساختمان پزشکان را ديدين؟من که کشته مرده ي شيرزادم.ديشب مردم از خنده

+ش:آها شما همون مريض ديروزيه هستين که توهم زده بودين فک ميکردين پولدارين بعد معلوم شد که واقعا پولدارين؟


+تاجر:بله خانم من همونم
+واقعاااا؟خب پس 30 تومن بدين.


+خانم من مريض نيستم
+اي بابا اين روزا همه همينو ميگن

+خيلي خب چقد بايد بدم؟
+سي تومن

+صب کن ببينم مگه ويزيت دکتر 15 تومن نيست؟

+بله اما شما حق ويزيت ديروزتونم ندادين

آقاهه در حال در آوردن پوله که جناب دکتر افشار ميرسن

+سلام جناب اتفاقا امروز ميخواستم باهاتون تماس بگيرم خوب شد اومدين

ايشونو ميبرن تو اتاقشون و رو به خانم شيرزاد با عصبانيت ميگن:

+خانم شيراز هيچ تلفني را وصل نکنيد بگيد من جلسه ي مهمي دارم
+اگه خانمتون تماس گرفتن چيييييييييييي؟

+وصل نکنيد.


اگه تماس گرفتن گفتن خونتون آتيش گرفته چيييييي؟

+خانم شيرزاد اگه خونه آتيش بگيره با من تماس ميگيرن؟؟

+اوه نه..با 117؟نه؟118؟نه؟ 119؟ آها اونم نه؟هر دو مورد؟هيچکدام؟گزينه انحرافي؟
(البته اينا را با لحن اون بايد بخونيد)

+خانم شيرزاااااااااااااااااااااد!

+آها بله وصل نميکنم....اگه يکي تماس گرفت که قبلا عضو خونوادتون بوده و الان نيست چييييييييييي؟


و دکتر نيما از عصبانيت قرمز ميشونددددددددددددد!!!!!!!!


++پي نوشت:همشو يادم نبود چند تا تکشو نوشتم

++ سروش صحت عزيز دستت طلا فقط به خاطر بازي شيرزاد و افشاره که قيد همه چيزو ميزنم و ميشينم پاش

ما يک دکتر ارتوپد داريم اسمش نيما افشاره البته دکتر بسيار محترمي هستن

+ نوشته شده در  ساعت 20:8  توسط رزا 

ت.صیه های یک پلیس


1: قویترین قسمت بدن شما آرنجتان  میباشد. در صورتیکه به اندازه کافی به شخصی نزدیک هستید که بتوانید از آرنجتان استفاده نمایید، این کار را انجام دهید

 

2: در صورتیکه دزدی از شما کیف پولتان را خواست، آن را به او تحویل ندهید.

کیف را به سمتی دور از خود پرتاب کنید.

ممکن است این شانس وجود داشته باشد که دزد به کیف شما بیش از خود شما علاقه نشان دهد

و به سمت کیف برود

در این لحظه شما مانند دیوانگان در جهتی دیگر بدوید

 

3: در صورتیکه شما را داخل صندوق ماشین انداخته اند

چراغ های عقب را در آورید

و دستتان را از سوراخ بیرون برده، دیوانه وار آن را تکان دهید.

راننده شما را نمیبیند، اما سایرین میبینند.

این کار جان افرادی ر نجات داده است

4: خانم ها معمولا عادت دارند که

هنگامیکه پس ار خرید یا کار وارد اتومبیل خودمی شوند

در آن بنشینند و کارهای دیگر انجام دهند

ممکن است کسی شما را زیر نظر داشته باشد و در یک فرصت مناسب

از در سمت پیاده رو وارد اتومبیل شده

اسلحه ای را بر سر شما بگذارد

و به شما گوید که به کجا بروید

به محض اینکه وارد خودرو شدید، درها را قفل کرده و محل را ترک کنید

اگر هنگامیکه سوار خودرو شدید، شخص دیگری نیز در اتومبیل بود و اسلحه ای را به سمت شما نشانه رفت

متوقف نشوید

تکرار میکنم

اتومبیل خود را متوقف نکنید

به جای ترمز کردن،

پای خود را بر روی گاز فشار دهید

و با سرعت به چیزی بکوبانید که ماشین خرد شود


کیسه هوا جان شما را نجات خواهد داد  و
اگر شخص دیگری در صندلی عقب نشسته باشد

به محض متلاشی شدن ماشین

به بدترین نحو خسارت میبیند

فرار کنید

بهتر از این است که جسد شما در جایی پیدا شود

 

5- چند نکته هنگام سوار شدن به ماشین در یک پارکینگ مسقف یا سرپوشیده
  - حواس خود را جمع کنید

اطراف خود ، درون ماشین و صندلی عقب را نگاه کنید

زمین سمت پیاده رو را نگاه کنید

 - اگر ماشین شما در کنار یک ون بزرگ پارک است

از در سمت پیاده رو سوار اتومبیل شوید

بیشتر قاتل های زنجیره ای قربانیان خودرا در حالیکه میخواهند سوار ماشین شوند

به داخل ون میکشند

 - به ماشینی که در سمت خیابان و یا پیاده رو، نزدیک ماشین شما پارک است نگاه کنید.

اگر مردی تنها در صندلی ای که نزدیک ماشین شما است، نشسته است، به عقب برگردسد و با یک نگهبان یا پلیس به ماشین خود نزدیک شده و سوار شوید


6-همیشه از 
آسانسور به جای پله استفاده نمایید

راه پله ها مکان هایی ترسناک برای تنها بودن هستند

و بخصوص در شب مکان های خوبی برای جنایت می باشند

7-در صورتیکه شخصی اسلحه دارد و شما تحت کنترل او نیستید

همیشه بدوید

شخص مهاجم تنها به شما شلیک میکند در حالیکه شما یک هدف متحرک هستید

احتمال اینکه تیر به شما بخورد 4 به 100 است

و همچنین

بیشتر اوقات مکانی که مورد اصابت قرار میگیرد یکی از ارگان های حیاتی شما نیست

بدوید. ترجیحا به صورت زیک زاگ


8-خانم ها معمولا تلاش می کنند که دلسوز و شفیق باشند

ادامه ندهید! دیگر بس است!!

این رفتار ممکن است به شما صدمه زده و یا حتی به کشته شدنتان منجر شود

تد باندی که یک قاتل بود و قتل های زننجیره ای انجام میداد

مردی خوش تیب و با سواد بود

که از حس شفقت زنان سوء استفاده میکرد

او با عصایی در دست لنگان لنگان راه میرفت و برای سوار شدن به اتومبیل خود درخواست کمک میکرد.

 

9-نکته امنیتی دیگر:

شخصی به من گفت که دوستش صدای گریه یک بچه را شب هنگام در راهرو شنیده است.

و بدلیل اینکه دیر وقت بوده به پلیس زنگ زده است

او فکر میکرد که این عجیب است. پلیس به او گفت:
هرکاری که میکنی،

در را باز نکن
زن گفت که این مانند صدای یک بچه است که انگاراز پنجره به بیرون خزیده و ممکن است وارد خیابان شود. او نگران بچه است.
پلیس گفت، یکی از واحدهای اعزمی ما در راه است.

هر کاری که میکنی، در را باز نکن!
پلیس به او گفت که آنها فکر میکنند که یک قات قتل های زنجیره ای صدای یک بچه را ضبط کرده است و با استفاده از آن زنان را با فکر اینکه کسی یک بچه آنجا گذارده است، به بیرون از خانه میکشاند. او گفت که آنها هنوز این موضوع را تاید نکرده اند. اما تعداد زیادی خانم تماس گرفته اند که میگویند هنگامیکه شب هنگام در خانه تنها بوده اند، صدای گریه یک بچه را از بیرون در میشنوند 
10 – اگر صدا چکه آب از شیرهای یرون خانه در نیمه شب شنیدید

از خانه برای رد یابی مشکل خارج نشوید.

بعضی از دزدان شیر آب شما را مشل دار مینند تا شما برای پیدا کردن محل صدای چکه از خانه خرج شوید

در صورتیکه صدای آب شنیدید ، از همسایه های خود کمک گیرید.

 

داستان گریه بچه، هنگام دستگیری یکی از قاتلان زنجیره ای تایید شد

+ نوشته شده در  ساعت 21:21  توسط رزا  | 

دروغ!

هیزم شکنی مشغول قطع کردن یه شاخه درخت بالای رودخونه بود، تبرش افتاد تو رودخونه. وقتی در حال گریه کردن بود، یه فرشته اومد و ازش پرسید: چرا گریه می کنی؟ هیزم شکن گفت: تبرم توی رودخونه افتاده. فرشته رفت و با یه تبر طلایی برگشت و از هیزم شکن پرسید: آیا این تبر توست؟"
هیزم شکن جواب داد: نه" فرشته دوباره به زیر آب رفت و این بار با یه تبر نقره ای برگشت و پرسید: آیا این تبر توست؟ دوباره، هیزم شکن جواب داد:
"نه". فرشته باز هم به زیر آب رفت و این بار با یه تبر آهنی برگشت و پرسید: آیا این تبر توست؟ جواب داد: آره.فرشته از صداقت مرد خوشحال شد و هر سه تبر را به اوداد و هیزم شکن خوشحال روانه خونه شد.
روزی دیگر هیزم شکن وقتی داشت با زنش کنار رودخونه راه می رفت زنش افتاد توی همان رودخانه. هیزم شکن داشت گریه می کرد که فرشته باز هم اومد و پرسید که چرا گریه می کنی؟ اوه فرشته، زنم افتاده توی آب.
فرشته رفت زیر آب و با جنیفر لوپز برگشت و پرسید: زنت اینه؟ هیزم شکن فریاد زد: آره! فرشته عصبانی شد. " تو تقلب کردی، این نامردیه " هیزم شکن جواب داد : اوه، فرشته من منو ببخش. سوء تفاهم شده. می دونی، اگه به جنیفر لوپز "نه" می گفتم تو می رفتی و با کاترین زتاجونز می اومدی. و باز هم اگه به کاترین زتاجونز "نه" میگفتم، تو می رفتی و با زن خودم می اومدی و من هم می گفتم آره. اونوقت تو هر سه تا رو به من می دادی. اما فرشته، من یه آدم فقیرم و توانایی نگهداری سه تا زن رو ندارم، و به همین دلیل بود که این بار گفتم آره.
نکته اخلاقی:
هر وقت مردی دروغ میگه به خاطر یه دلیل شرافتمندانه و مفیده

+ نوشته شده در  ساعت 21:20  توسط رزا  | 

سلام...خوبین شما؟ی وقت نیاید نظر بدید ها!چرا همه یکدفه غیبشون زده؟بابا من کنکور دارم..یک کم بهم دلگرمی بدین

شما که با این همه نظراتتون منو شرمنده فرمودید

+ نوشته شده در  ساعت 20:56  توسط رزا  | 

کــــــنــــکــــور

+ نوشته شده در  ساعت 2:0  توسط رزا  | 

گاو ماما می کرد
گوسفند بع بع می کرد
سگ واق واق می کرد
و همه با هم فریاد می زدند حسنک کجایی؟
شب شده بود اما حسنک به خانه نیامده بود.

حسنک مدت های زیادی است که به خانه نمی آید.
او به شهر رفته و در آنجا شلوار جین و تی شرت های تنگ به تن می کند.
او هر روز صبح به جای غذا دادن به حیوانات جلوی آینه به موهای خود ژل می زند.
موهای حسنک دیگر مثل پشم گوسفند نیست؛ چون او به موهای خود ژل می زند.
دیروز که حسنک با کبری چت می کرد، کبری به او گفت تصمیم بزرگی گرفته است.

کبری تصمیم داشت حسنک را رها کند و دیگر با او چت نکند؛ چون او با پتروس چت می کرد.

پتروس همیشه پای کامپیوترش نشسته بود و چت می کرد.

پتروس دید که سد سوراخ شده اما انگشت او درد می کرد؛ چون زیاد چت کرده بود.

او نمی دانست که سد تا چند لحظه دیگر می شکند. پتروس در حال چت کردن غرق شد.

برای مراسم دفن او کبری تصمیم گرفت با قطار به آن سرزمین برود اما کوه روی ریل ریزش کرده بود.

ریزعلی دید که کوه ریزش کرده اما حوصله نداشت؛ ریزعلی سردش بود و دلش نمی خواست لباسش را در آورد .
ریزعلی چراغ قوه داشت اما حوصله درد سر نداشت.
قطار به سنگ ها برخورد کرد و منفجر شد. کبری و مسافران قطار مردند.
اما ریزعلی بدون توجه به خانه رفت. خانه مثل همیشه سوت و کور بود.
الان چند سالی است که کوکب خانم همسر ریزعلی مهمان ناخوانده ندارد. او حتی مهمان خوانده هم ندارد. او اصلا حوصله مهمان ندارد.
او پول ندارد تا شکم مهمان ها را سیر کند.
او در خانه تخم مرغ و پنیر دارد اما گوشت ندارد.
او کلاس بالایی دارد، او فامیل های پولدار دارد.
او آخرین بار که گوشت قرمز خرید، چوپان دروغگو به او گوشت خر فروخت. اما او از چوپان دروغگو گله ندارد؛ چون دنیای ما خیلی چوپان دروغگو دارد،

به همین دلیل است که دیگر در کتاب های دبستان آن داستان های قشنگ وجود ندارد.

+ نوشته شده در  ساعت 17:20  توسط رزا 

چرا من مردم؟


خانم ميان سالي سکته قلبي کرد و سريعاً به بيمارستان منتقل شد. وقتي زير تيغ جراح بود عملاً مرگ را تجربه کرد. زمانيکه بي هوش بود فرشته اي را ديد. از فرشته پرسيد: آيا زمان مردنم فرا رسيده است؟ فرشته پاسخ داد: نه، تو 40 سال و 6ماه و 15روز ديگر فرصت خواهي شد. بعد از به هوش آمدن براي بهبود کامل خانم تصميم گرفت که در بيمارستان باقي بماند. چون به زندگي بيشتر اميدوار بود، چند عمل زيبايي انجام داد. جراحي پلاستيک، ليپساکشن، جراحي بيني، جراحي ابرو و … او حتي رنگ موي خود را تغيير داد. خلاصه از يک خانم ميان سال به يک خانم جوان تبديل شد! بعد از آخرين جراحي او از بيمارستان مرخص شد. وقتي براي عريمت به خانه داشت از خيابان عبور مي کرد، با يک آمبولانس تصادف کرد و مرد!!! وقتي با فرشته مرگ روبرو شد بهش گفت: من فکر کردم که گفتي 40سال و اندي بعد مرگ من فرا مي رسه؟ چرا من رو از جلوي آمبولانس نکشيدي کنار؟ چرا من مردم؟




فرشته پاسخ داد؛ ببخشيد، وقتي داشتي از خيابون رد مي شدي نشناختمت!

+ نوشته شده در  ساعت 19:59  توسط رزا 

شنا قرمزی آپدیت شده

یه روز مادر شنل قرمزی رو به دخترش کرد و گفت : 
عزیزم چند روزه مادر بزرگت مبایلشو جواب نمیده . هرچی اسمس  هم براش میزنم 
باز جواب نمیده . آنلاین هم نشده چند روزه . نگرانشم . 
چندتا پیتزا بخر با یه اکانت ماهانه براش ببر . ببین حالش چطوره . 

شنل قرمزی گفت : مامی امروز نمیتونم . 

قراره با پسر شجاع و دوست دخترش خانوم کوچولو و خرس مهربون بریم دیزین اسکی . 
مادرش گفت : یا با زبون خوش میری . یا میدمت دست داداشت گوریل انگوری لهت کنه .
شنل قرمزی گفت : حیف که بهشت زیر پاتونه . باشه میرم . 
فقط خواستین برین بهشت کفش پاشنه بلند نپوشین . 
مادرش گفت : زود برگرد . قراره خانواده دکتر ارنست بیان. 
می خوان ازت خاستگاری کنن واسه پسرشون . 
شنل قرمزی گفت : من که گفتم از این پسر لوس دکتر خوشم نمیاد . 
یا رابین هود یا هیچ کس . فقط اون و می خوام . 
شنل قرمزی با پژوی ۲۰۶ آلبالوئی که تازه خریده از خونه خارج میشه . 
بین راه حنا دختری در مزرعه رو میبینه . 
شنل قرمزی: حنا کجا میری ؟؟؟
حنا : وقت آرایشگاه دارم . امشب یوگی و دوستان پارتی دعوتم کردن . 
شنل قرمزی: ای نا کس حالا تنها میپری دیگه !!
حنا : تو پارتی قبلی که بچه های مدرسه آلپ گرفته بودن امل بازی در آوردی . 
بهت گفتن شب بمون گفتی مامانم نگران میشه . بچه ها شاکی شدن دعوتت 
نکردن . 
شنل قرمزی: حتما اون دختره ایکبری سیندرلا هم هست ؟؟؟ 
حنا : آره با لوک خوشانس میان . 
شنل قرمزی: برو دختره ...........................................
( به علت به کار بردن الفاظ رکیک غیر قابل پخش بود )
شنل قرمزی یه تک آف میکنه و به راهش ادامه میده . 
پشت چراغ قرمز چشمش به نل می خوره !!!!!
ماشینا جلوش نگه میداشتن اما به توافق نمی رسیدن و می رفتن . 
میره جلو سوارش میکنه . 
شنل قرمزی : تو که دختر خوبی بودی نل !!!!! 
نل : ای خواهر . دست رو دلم نذار که خونه . 
با اون مرتیکه ...... راه افتادیم دنبال ننه فلان فلان شدمون . 
شنل قرمزی: اون که هاج زنبور عسل بود . 
نل : حالا گیر نده . وسط راه بابا مون چشمش خورد به مادر پرین رفت گرفتش . 
این دختره پرین هم با ما نساخت ما رو از خونه انداختن بیرون . 
زندگی هم که خرج داره . نمیشه گشنه موند . 
شنل قرمزی : نگاه کن اون رابین هود نیست ؟؟؟؟ کیف اون زن رو قاپید . 
نل : آره خودشه . مگه خبر نداشتی ؟ چند ساله زده تو کاره کیف قاپی .
جان کوچولو و بقیه بچه ها هم قالپاق و ضبط بلند میکنن . 
شنل قرمزی : عجب !!!!!!!!!!!!!! 
نل : اون دوتا رو هم ببین پت و مت هستن . سر چها راه دارن شیشه ماشین پاک 
می کنن . 
دخترک کبریت فروش هم چهار راه پائینی داره آدامس میفروشه . 
شنل قرمزی : چرا بچه ها به این حال و روز افتادن ؟؟؟؟
نل : به خودت نگاه نکن . مادرت رفت زن آقای پتیول شد . 
بچه مایه دار شدی . بقیه همه بد بخت شدن . 
بچه های این دوره و زمونه نمی فهمن کارتون چیه . 

شخصیتهای محبوبشون شدن دیجیمون ها دیگه با حنا و نل و یوگی و خانواده دکتر ارنست حال نمی کنن .

+ نوشته شده در  ساعت 20:29  توسط رزا  | 

امواج زندگی را بپذیر!حتی اگر گاهی تو را به قعر دریا ببرد

آن ماهی آسوده که همیشه بر سطح آبها میبینی مرده است...

+ نوشته شده در  ساعت 10:59  توسط رزا  | 

...

نه از خاکم نه از بادم

نه در بندم نه آزادم

نه آن لیلاترین مجنون

نه شیرینم نه فرهادم

فقط مثل تو غمگینم

فقط مثل تو دلتنگم

اگر آبی تر از آبم

اگر همزاد مهتابم

بدون تو چه بی رنگم

بدون تو چه بی تابم

+ نوشته شده در  ساعت 21:7  توسط رزا  | 

خدا

آخرین تکه ی قلبم را به پروانه ای دادم که رنگ پرهایش سوی دیدن را از من گرفت...به او دادم چون از تمام چیزهای دور و برم پاکتر بود...حتی آبی تر از حوض آبی خونه ی تنهاییم.

اگر تنها ترین تنها شوم بازهم خدا هست...اون جانشین تمام نداشته های منه...

+ نوشته شده در  ساعت 21:3  توسط رزا  | 

و عشق.تنها عشق

تو را به گرمی یک سیب میکند مانوس

و عشق.تنها عشق

مرا به وسعت اندوه زندگیها برد

مرا رساند به امکان یک پرنده شدن

و عشق صدای فاصله هاست

فاصله هایی که غرق در ابهامند...

+ نوشته شده در  ساعت 21:3  توسط رزا  | 

قاصدک شعر مرا از بر کن  برو ان گوشه ی باغ  سمت ان نرگس مست و بخوان در گوشش یک نفر یاد تو را دمی از یاد نخواهد برد
+ نوشته شده در  ساعت 19:14  توسط رزا  | 

سلام سلام به همه ی دوستای خوبم...خوبید؟دلم واستون تنگ شده یود اما متاسفانه درس و مدرسه نمیذاشت بیام

امروزم اومدم واسه ثبت نام کنکور!!!واسم دعا کنید

ازتون خواهش میکنم پست خصوصی نزارید اگرم گذاشتید لااقل شماره تلفن نزارید!

+ نوشته شده در  ساعت 20:3  توسط رزا  | 

تو را دوست ندارم !!!

تو را دوست ندارم نه دوستت ندارم!

اما هنگامی که نیستی

غمگینم!

تو را دوست ندارم!

اما نمیدانم چرا ....

آنچه میکنی در نظرم بی همتا جلوه میکند!

و بارها در تنهایی از خود پرسیده ام

چرا آنهایی که دوستشان دارم

بیشتر شبیه تو نیستند ...

تو را دوست ندارم!

اما هنگامی که نیستی

از هر صدایی بیزارم

حتی اگر صدای آنانی باشد که دوستشان دارم

زیرا صدای آنها

طنین آهنگین صدایت را در گوشم میشکنند!

تو را دوست ندارم!

اما چشمان گویایت

بیش ازهر چشم دیگری بین من و آسمان آبی قرار میگیرد...

آه میدانم که دوستت ندارم

اما افسوس دیگران دل ساده ام را

کمتر باور دارند

و چه بسا به هنگام گذر

میبینم که بر من میخندند

زیرا آشکارا مینگرند

نگاهم به دنبال توست...

 

+ نوشته شده در  ساعت 20:9  توسط رزا  | 

او بیگناه است!

* بهترین دوست، خداست، او آن قدر خوب است که اگر یک گل به او تقدیم کنید دسته گلی تقدیمتان می کند و خوب تر از آن است که اگر دسته گلی به آب دادیم، دسته گل هایش را پس بگیرد.
 
* اگر پیام خدا رو خوب دریافت نکردید، به «فرستنده ها» دست نزنید، «گیرنده ها» را تنظیم کنید. 

*خدا بی گناه است در پروندۀ نگاهتان تجدید نظر کنید.
 
 
* خداوند، گوش ها و چشم ها را در سر قرار داده است تا تنها سخنان و صحنه های بالا و والا را جست و جو کنیم. 
* خود را ارزان نفروشیم، در فروشگاه بزرگ هستی روی قلب انسان نوشته اند: قیمت=خدا!





.jpg

+ نوشته شده در  ساعت 20:8  توسط رزا  |